یکی مثل اینایی که میان وسایل کهنه و به دردنخور رو میخرن، توی کوچه ی سومی که بالاشمغازه های لباس فروشیه، وجود داره.یه پیرمرد مو سفید که همیشه تسبیح دستشه و کلی وسایل کهنه و دست چندم توی مغازه شه.یک روز بسته ای میوه پرتقال و خیار و موز، جلوی مغازه ش نذری میداد. بعد به ما هم یکی داد و گفت صلوات یا فاتحه بفرستید.
امروز توی اون هوای گرم که مغز آدم آب پز میشد، و داشتم برمیگشتم، همو آقاهه در حالی دستش به سمت اسباب بازی های روی زمین دراز شده بود، داشت به دوتا پسربچه میگفت این اسباب بازی هم نو هستن اینارم ببرید خونه.. یکیشون نصف اسباب بازی هارو برداشت و اون یکی که کوچیکتر بود، ولی محل نذاشت و هی ورجه ورجه میکرد.پیرمرده هم یهو بلند داد زد: هوووی مگه با تو نیستم؟!! دیوث!!! کره خرر!! بیا اینارو بردار!!
من از اونجا رد شدم.و چون گرم بود رفتم اون مغازه ایکه نزدیک خونه است بستنی گرفتم.بعد هم اومدم خونه؛.
برچسب:
نویسنده: علی شجاعی
تاريخ: جمعه
31 خرداد
1398 ساعت: 7:48